عبد الرحمن جامي
151
الدرة الفاخرة في تحقيق مذهب الصوفية والمتكلمين والحكماء المتقدمين
بلكه خود مرآت خود است وبذاته متجلّى است از براي خويش بمقتضاى حبّ ذاتي زيرا كه حبّ هر چيزى مر ذات خويش را بديهي است واز اين جهة وارد است در حديث قدسي كه « كنت كنزا مخفيّا فأجبت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف » . اگرچه اين مقام مقام خلق نيست بلكه از مراتب وجوب وجود است ولى در اين حكم مشار كند وبمقتضاى همين حب اقتضا كند ذات حق كه مشاهده كند خويش را در مراياى أعيان ثابته بهمان ترتيب كه بلا مرآة مشاهده كرده بود يعنى آن اسمى كه در تجلّى أوّل كه فيض اقدسش مىگفتند أوّلا مشاهده شده بود كه آن اللّه است عين ثابتي كه لازم وى است . در اين مقام كه آن را واحديّت ثانيه گويند بفيض مقدّس أوّلا مرآت ذات حق شود وكذا في البواقي وتمام خلق عبارت از اين ظهورات حق است كه در مراياى أعيان ثابته است پس معلوم شد كه آن تعيّنى كه عين ذات حق بود منافى با ظهور وتحوّل وتجلّى ذات حق در مراتب علميّه كه مقام واحديّت است ودر مراتب عينيّه كه مقام خلق است بلكه ظهورش در أذهان كه أو را وجود ذهني وظلّى گويند ندارد ونسب مختلفه واعتبارات متغايرة عبارت از اين ظهورات است كه تماما إضافات اشراقيّهاند « تحقّق بذلك وكن من الرّاسخين » . واعتبر ذلك بالنّفس النّاطقة السّارية في أقطار البدن وحواسّها الظّاهرة وقويها الباطنة . مقام مقتضى بسطى است در كلام در بيان حقيقت نفس وكيفيت نشو أو از بدن وبيان تعلّقش ببدن وبودن بدن وقواى وى ظلّ از براي نفس . وتحقيقش اين است كه چون طبيعت جسم بما هو جسم قابل انقسام است وانقلاب ونتوان گفت كه بعد از انقسام وانقلاب بعينه باقي است كما قبل الانقسام والانقلاب ونتوان گفت كه بالكليّة معدوم شده وجسم ديگر از كتم عدم بوجود آمده بلكه لا بدّ از جسم سابق چيزى باقي است وچيزى معدوم كه در ثاني الحال چيز ديگر بجاى أو موجود شده پس آن باقي في الحالين را هيولاى أولى ومادّة المواد نامند در اصطلاح حكما وآن شيء معدوم وموجود جديد را صورت خوانند .